محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه سن داره

تنها بهانه برای زندگی

من ماشین پلیس سوار شدم

امشب دوست بابا شیفت بود و تو و بابا هم رفتید و سوار ماشین پلیس شدید جزء اولین دفعاتی بود که من رو رها کردی و با بابا رفتی وقتی اومدی بهت خیلی خوش گذشته بود کلی از دستبند و تفنگ پلیس برام گفتی هرچی گشتم  دوربین رو پیدا کنم ازت عکس بندازیم پیداش نکردم   امشب از من می پرسی مامان من از چی می ترسم ؟؟؟؟ می گم مامان تو از هیچی نمی ترسی ماشا ءا.. مرد شدی کم نمیاری و با قداست بیشتری می گی مامان من از چی می ترسم گفتم از گرگ  گفتی بچه اون پلیسه از شیر می ترسه   راستی عصر روز 17/11/92 هم راضی شدی من رو توی ماشین تنها  بذاری و با بابا بری مغازه وقتی بر...
26 بهمن 1392

آبتین و خروج تنهایی از خونه

دیروز ظهر 16/11/92 وقتی من از مدرسه اومدم خونه ساعت 2 بعدازظهر بود داشتم از گشنگی ضعف می کردم تو درو برام باز کردی و گفتی مامان گشنته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم آره گفتی منم گشنم بود برنج با گوشت خوردم تو هم بیا بخور همینکه اومدم توی خونه بنده خدا مامان جون سفره رو انداخته بود و منتظر من بود . تا نشستم مامان جون گفت بگم امروز آبتین چیکار کرده !!!!!!!!!!!!!!! همه مون گفتیم بگو مامان جون گفت امروز من چند لحظه رفتم توی حیاط و آبتین جون وقتی دیده از مامان جون خبری نیست با اجازه خود ترسوش در کوچه ی  دوم  مامان جون اینا رو باز می کنه و برای خودش سراسیمه می ره توی کوچه وقتی مامان جون م...
17 بهمن 1392

سی دی بت من می خوام

8/11/92 امروز بهانه سی دی بت من گرفته بودی کلی مغازه ی  فروش سی دی رو دور زدیم و سوال کردیم اما سی دی بت من کارتونی گیرمون نیومد آخر سر مجبور شدیم بیایم خونه کلی گریه کردی مجبور شدم از اینترنت برات دانلود کنم اما به درد بخور نبود چون زبان اصلی نبود و صحنه های بد هم داشت و اما پرس و جوی وسط فیلم آبتین : چرا این بت منِ شاخ نداره ؟؟؟؟ مامان : حالا صبر کن  لباسش رو که بپوشه نشونش میده آبتین : چرا چادر نداره (منظورت همون شنل روی تنش هست ) مامان : عزیزم تو حالا فیلم رو نگاه کن آبتین : چرا چشماش اینطوری نیست ؟؟؟دستات رو می ذاری رو چشمات و می بندیشون...
10 بهمن 1392

علاقه به حیوانات/ مگه چی میشه ؟؟؟؟

  (7/11/92) این روزا دائم از حیوانات می پرسی آبتین : مامان ،ببر با پلنگ دوسته ؟؟؟ مامان : یه کمی آبتین : اگه ببر غذاشو بخوره پلنگ چیکار می کنه ؟؟؟ مامان :خب دعواش می کنه آبتین : خب بکنه حالا دعواش بکنه چی می شه ؟؟ مامان :نمی دونم آبتین دعواش بکنه چی می شه هان چی می شه ؟؟؟ دوباره آبتین : مامان ببر با شیر دوسته ؟؟؟؟؟ مامان : آره آبتین : اگه ببر غذای شیر رو بخوره چی می شه ؟؟؟؟ مامان :خب با هم می جنگند آبتین : خب بجنگن حالا مگه  چی می شه ؟؟ مامان :یکیشون زخمی می شه یا می میره آبتین :حب بمیره مگه  چ...
7 بهمن 1392

رفتن من به شیراز و بیداری آبتین ساعت 4.30 صبح

روز سه شنبه 1/11/92 قرار بود برای مصاحبه برم شیراز ساعت 4:15 به زور از خواب بیدارشدم چون تا ساعت 1 سرکار نمی خوابیدی بعد از اینکه موبایلم چندین بار زنگ بیدار باش رو زد به زور تونستم از رختخواب بلند بشم اما تا اومدم به خودم بجنبم دیدم پشت سرم داری راه می ری وگریه می کنی و می گی کجا می خوای بری ؟؟؟ کاردم می زدن خونم در نمی اومد آخه مجبور بودم با اتوبوس برم و نمی تونستم تو رو ببرم چون فصل امتحانات دانشگاه بابایی بود و نمی تونست ما رو ببره  منم تنهایی با اون همه بهونه های جورواجور نمی تونستم تو رو ببرم خلاصه هی پشت سرم راه رفتی و اشک ریختی و دلنگرانم کردی وقتی بهت توضیح دادم بیشتر گری...
1 بهمن 1392

منم کمک می دم

امروز دائم داشتی بهانه می گرفتی مامان این کتابه قصه شو بگو کیسه آبگرمت رو که شکلک روشه آوردی و گفتی مامان قصه شو بگو پوست تیر کمونی که از جون بابا دوروز پیش خریدی رو آوردی و می گی  قصه شو بگو بابا هم که زنگ زده آماده شو بریم برای مصاحبه جهت تدریس در دانشگاه خلاصه هول هولکی داشتم حاضر می شدم تو هم دائم می اومدی مامان قصه اینو بگو مامان میای بازی ؟؟ مامان آب می خوام مامان لباسمو عوض کن مامان دستشویی دارم مامان خاطره منو زد و مامان ............ گفتم مامان ببین من کار دارم بیا کمک کن گفتی مثلا چیکار کنم گفتم کمک بده اتاق...
9 دی 1392

کتاب قصه ای که زنا توش باشن رو دوست ندارم

امروز از مدرسه که اومدم بهانه جایزه ازم گرفتی منم یه کتاب رنگ آمیزی که از قبل توسط بابا خریداری شده بود رو بهت دادم اولش کلی خوشحال شدی و شروع کردی به رنگ آمیزیصفحه اولش اما بعد از یه کم رنگ کردن به صفحه بعدی که رسیدی شکل سیندرلاو میکی ماوس و شنل قرمزی و خلاصه دختر توش بود شروع کردی به بهانه گرفتن و گریه کردن که من این کتاب رو نمی خوام من کتابی که توش زنا باشن رو دوست ندارم من کتابی می خوام که توش حیوون میمون باشه !!!!!!!!!!!!!!!!! ...
21 مهر 1392
1